چرت ...
سلام ... می کنم، به همه ی دخترکان شهنازی؛ که هرچند می پندارمشان توی ذهنم پا نمی دهند ... و درد دارد لبریز می شود. می دانی ؟ این روزها همیشه درد دارد لبریز می شود و نوشته های مرا هیچ سویی نیست.
صبر می کنم تا الف قامت دوست ... حافظم را گم کرده ام ... پیر من حافظ است، من ره از این پرسیده ام. هرچند پیر و خسته دل و ناتوانم کرده ...
دارم مزخرفات می گویم.
می خواهم بروم فراسوی نیک و بد، می خواهم کاری را کنم بدون این که درست یا نادرست بودنش را بسنجم.
فکر کنم دیگر نمی خواهم نویسنده شوم، هرچند قبل تر ها هم نمی خواستم ...
سوپ مرغ و آقام جعفر نژاد قمی ...
حس می کنم باید خفه شوم.
صبر نمی کنم ...
فیسبوک دارد پوکم می کند.
فقط خواستم به عنوان وبلاگ وفادار باشم ... همین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 23:21 توسط نقره داغ
|