نقره داغ

دوباره ...

دست به قلم شدن های نا به هنگام

خیلی وقت است که دلم می خواهد بنشینم یک گوشه ی دنج و بنویسم ، این روزها درد ها دارند کله پامان می کنند ، امروز ... بعد شاید چند ماه ، سری زدم به وبلاگ عباس معروفی ، چقدر این روزها همه بی حالند... دلم هوای شعر مهشید امیر شاهی کرده ، دلم هوای برگ ریزان پاییز را کرده با هوای سرد ناسازش ، دلم هوای قوری چای دارچین را کرده با پاکت سیگار ماربرو هاندردز ...

این روزها دوریم ... شاید از بودن ها ... شاید از خودمان ... ولی انگار این روزها خیلی اخلاقی شده ایم ... نمی دانم تا آنجایی که یادم است یکبار شاهین نجفی گفته بود اخلاق اگر می توانست هزار ها سال وقت داشت تا بشر را به یک جایی برساند ... بی خیال اخلاق ... بی خیال همه چیز ... دلم خودمان را می خواهد ... من و زنم ... تا هرچی از دهنم در می آید به هر کی که دلم می خواهد بگویم و آخر سر بگویم آهان ... من ، منتقدم ... و بعضی وقتها بیایم کلی به یک رمان تازه منتشر شده فحش بدم و  بشوم منتقد ادبی ...

نمی دانم ...

نمی توانم بنویسم ... ... شاید حسش نیست ، شاید حالش نیست ، شاید وقتش نیست ... فقط نمی توانم بنویسم ... نوشتن ، کاری که خیلی وقت است نکرده ام ...

مهم نیست

مثل خیلی چیز ها که دیگر مهم نیستند ...


.......

انگار.....................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

...........................................................................................................................................

.........................................................................

دانشگاه مبدا همه ی تحولات است ...

خیلی وقت است که نوشته هایم اینجا خیلی ساده نبوده اند .. انگار ادعای نویسندگی خفه مان کرده .. نمی دانم , داشتم پست یکی از بچه ها را می خواندم ، زندگی خوابگاهی ... هی خانوم ، شما رو ساعت هشت ونیم سرشماری می کنند ما را ساعت نه و نیم ... نه اشتباه نشود ، من جنسم از نوع مذکر است ... شاید خنده دار به نظر بیاید ... مثل خیلی از مسائلی که حالا فقط برایشان می خندیم .. مثلا اینکه سرپرست دوره بیفتد توی خوابگاه دنبال سیگار و پاسور و قلیان و بیاید یا یک لیست توی دستش که آقا کارت دانشجویی و مدرک معتبر شناسایی حاضر کنید و فردایش بیایی ببینی که همه ی وسایلت پخش زمین شده تا دقیقا معنا و مفهوم حریم خصوصی را درک کنی .. اول سال تحصیلی که از درب دانشگاه وارد می شوی ، ببینی بوستان ها هم خواهر و برادر شده اند،  دقیقا مثل توالت عمومی و شاید خوابگاه ... نمی دانم زنانه مردانه یا لاقل توی دانشگاه دخترانه پسرانه قابل تحملتر است  ... یا مثلا ... حالا بیخیال ... ما که هر ترم یازده واحد پاسور و هفت واحد سیگارمان را پاس می کنیم ... پروژه مان هم که به قول بچه ها تکمیل شد تحویل استاد دادیم ... حالا ماییم و ما ... دانشجو وسط بیابان های .... توی صف نانوایی که برای یک اتاق چهار نفره هفت تا نان بیشتر نمی توانید ببرید ... دانشجو و کافور ... دانشجو و سیاسی کاری و ... دانشجو و عقده ... استاد های عقده ای تر ... همین استاد ها هم فارغ التحصیلان بی عرضه ی همین دانشگاه ها هستند که نتوانستند بیرون کار پیدا کنند ، برگشتند به جامعه ی آموزش عالی ... از کجا دارم به کجا می رسم ... مدرک ... پول ، کار ... درس ... علم ... تفکیک جنسیتی ... دانشگاه مبدا همه ی تحولات است ...

حضرت استاد فرموده اند پهنای باند دانشگاه یک گیگا بایت می باشد احتمالا منظورشان یک گیگا بیت در روز بوده ...

راستی تا یادم نرفته همین تابستان پارسال بود که مسابقات مردان آهنین توی دانشگاه ما بود ... وسط تابستان لمیده بودند جلوی دانشکده با شرت و رکابی ، داشتند چیزشان را می خاراندند خواهران ما را مورد الطاف کریمه قرار می دادند همان خواهران آن بوستان کناری را ، همان ها را ، همان ها را که برادران نباید  ...  ... نمی دانم چقدر غیرت ته وجودمان مانده ... نمی دانم چقدر مردانگی مانده ، نمی دانم .. خیلی وقت است که نمی دانم ..  ولی اینها را بیخیال ... دانشگاه مبدا همه ی تحولات است ...

Kafama sýkar giderim

زنان ...

از زوزه ی گرگها آبستن می شوند ...

پ . ن : انگار آنقدر ها هم که می گویند سامان نیست ...

پ . ن ۲ : بگذار آشوب بتوفد ... بگذار اشکال ابر ها در هم بپیچند ... من منتظر توفانم ...