نقره داغ
دست به قلم شدن های نا به هنگام
خیلی وقت است که دلم می خواهد بنشینم یک گوشه ی دنج و بنویسم ، این روزها درد ها دارند کله پامان می کنند ، امروز ... بعد شاید چند ماه ، سری زدم به وبلاگ عباس معروفی ، چقدر این روزها همه بی حالند... دلم هوای شعر مهشید امیر شاهی کرده ، دلم هوای برگ ریزان پاییز را کرده با هوای سرد ناسازش ، دلم هوای قوری چای دارچین را کرده با پاکت سیگار ماربرو هاندردز ...
این روزها دوریم ... شاید از بودن ها ... شاید از خودمان ... ولی انگار این روزها خیلی اخلاقی شده ایم ... نمی دانم تا آنجایی که یادم است یکبار شاهین نجفی گفته بود اخلاق اگر می توانست هزار ها سال وقت داشت تا بشر را به یک جایی برساند ... بی خیال اخلاق ... بی خیال همه چیز ... دلم خودمان را می خواهد ... من و زنم ... تا هرچی از دهنم در می آید به هر کی که دلم می خواهد بگویم و آخر سر بگویم آهان ... من ، منتقدم ... و بعضی وقتها بیایم کلی به یک رمان تازه منتشر شده فحش بدم و بشوم منتقد ادبی ...
نمی دانم ...
نمی توانم بنویسم ... ... شاید حسش نیست ، شاید حالش نیست ، شاید وقتش نیست ... فقط نمی توانم بنویسم ... نوشتن ، کاری که خیلی وقت است نکرده ام ...
مهم نیست
مثل خیلی چیز ها که دیگر مهم نیستند ...