...

یک مرد را می‌توان نابود کرد ولی نمی‌توان شکستش داد. ارنست میلر همینگوی

برای آنهایی که بودنشان را خواستم ...

روزگاران شب بود ...

من و تو ما بودیم .

من و تو هرچه نبودیم در این پر دردی

شهوت تب زده ی آدم و حوا بودیم

من و تو ...

گرچه نبودی لیلا

گرچه نبودم مجنون

ما بودیم .

من ...

ترجمان شب دلتنگی ها

تو

روزگاران خوش آهنگ بد آهنگی ها


شب و روزم نفس گرم بهاران تو بود

زندگی ، ناز نگاه نفس آرای تو بود . 


من و تو ما باشیم ... 


من و تو ،

خلوت شب زده ی فاحشه ی تهرانی

لب بار 

هستی نا بودن ...

هست ها را نفسی نیست که نیست ... 


پی نوشت : هی ....

به یاد دلتنگی هایتان .... 

هی ....

بودنتان را همیشه خواسته ام

ولی دیگر نیستید ... نبودید

به یاد فرزانه هایم ... به یاد فرزاد هاشان

پی نوشت 2 : دلم گرفته بود بانو ...

طوفان .. ویرانگری پیشه کرده است .

.......

شباهنگامان را در دل لیلاهای عاشق بجوی ...

که از تب و تاب مجنون هاشان گر گرفته اند .

برای آسمانٍ الان

روز ها را نشاید بودن

شباهنگامان را ماندن در دل خوش آهنگ تر است .