چرت ...

سلام ... می کنم، به همه ی دخترکان شهنازی؛ که هرچند می پندارمشان توی ذهنم پا نمی دهند ... و درد دارد لبریز می شود. می دانی ؟ این روزها همیشه درد دارد لبریز می شود و نوشته های مرا هیچ سویی نیست.

صبر می کنم تا الف قامت دوست ... حافظم را گم کرده ام ... پیر من حافظ است، من ره از این پرسیده ام. هرچند پیر و خسته دل و ناتوانم کرده ...

دارم مزخرفات می گویم.

می خواهم بروم فراسوی نیک و بد، می خواهم کاری را کنم بدون این که درست یا نادرست بودنش را بسنجم. 

فکر کنم دیگر نمی خواهم نویسنده شوم، هرچند قبل تر ها هم نمی خواستم ...

سوپ مرغ و آقام جعفر نژاد قمی ...

حس می کنم باید خفه شوم.

صبر نمی کنم ... 

فیسبوک دارد پوکم می کند.

فقط خواستم به عنوان وبلاگ وفادار باشم ... همین

تناسل واژه

دوباره سلام ....

چند وقت است می خواهم بیایم اینجا و شروع کنم به زر زدن، ولی عمر مجالم نمی دهد. از درد پرم، بی انتها. و راستی این شاهین نجفی یک آهنگ جدید خوانده؛ من چقدر دلم تنگ زندگی سگی است و شاید چقدر دلتنگ ...  نمی دانم. دلم از آدم ها گرفته است. دلم از آن خدای آن بالا هم گرفته است، نمی دانم وقتی داشت این دنیا را می آفرید سیفون برایش تعبیه نموده یا خیر ... احتمالا جواب منفی است و احساس تنهایی دارم، به قول بانو با یکی که خوب جفت و جور می شوی باز هم تنهایی، فرقی نمی کند باز هم دوتایی تنهایید و هیچ کس نیست ... ولی اینطوری باز هم یکی هست ... . آی ... زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست .

تا هنوز صبر می کنم و ... می نویسم، و قلم توتم من است. ریه ام این همه دود را نمی کشد. پس میزند انگار تمام نخ هایم را ... باید لایت تر تا کنم.

دوستدارم فریاد بزنم و و و و که چی ... فریاد بزن ... دارم گسسته می شوم.

دلخوشم به کدام راه نجات ... منِ زیر کتابها مدفون ...

دفن می شوم ... من ، مارلبرو ، درد ، عقده ، باز هم مارلبرو ، و اینک انسان ؟ کدام انسان ؟

فردا ... لعنت به فردا و ... کاش واژه ها رام تر بودند ... می دانی ؟ نمی دانی

گنجشکی که از مترسک بترسد، از گرسنگی می میرد ... ارنستو چه گوارا

مادر .................................................................................................. مرد  .