برای زنم ...

برای زنم ...

برای آنوقت ها که بودم و بود ...

برای آنوقت ها که نبودم ... ولی او آنقدر بود تا باشم ...

برای او ...

برای اردی بهشتی بودنش...

برای تمام چیزهایی که دارم و خواهم داشت ولی ... نداشتمشان ... 

برای ...

برای چیز هایی که هرگز نمی توانم و نخواهم توانست بنویسم ...

برای سرزمین دلتنگی هایش ...

برای دود تلخ ماربرو ...

برای ما ... 



بنویسم ... ، بعدا

سلام ، مثل همه وقت هایی که یک چیزی می خواهد شروع شود ... . فکر که می کنم به یک نتیجه ی جالب می رسم ... ما واقعا بچه های آذربایجانیم ... آذربایجان ... شرف ... غیرت ... برف ، شاید فقط آخری ...

الان لم داده ام جلوی رایانه ی شخصی خودم ، به مجاورت بخاری باید باشم ... شاید و با یک عدد صفحه کلید عاری از هر نوع نشانه های زبان گرانقدر پارسی کلنجار می روم ... سرمای این فصل از سال را دوست دارم ... هوای خودمان است ... دلم بدجوری هوای دود و دم کرده ... ان شاءالله فردا در خوابگاه ...

داشتم وبلاگ رسول را می خواندم ... نامه چاپلین را ... و این که باید یک نقل قول از چاپلین بزنم توی وبلاگ ...

زنم آنطرف دارد برایم شال می بافد و من دارم می نویسم ...

چند روز است دارم می خوانم ... فرجه فرصت خوبی است ... برای همین است که دوباره قلمم به راه شده ... 

دلم هوای استاد ازل را هم کرده ... 

زندگی چیز عجیبی است ...اگر بشود گفت چیز است ...

راستی یاد گل های رز بلوار آل احمد بخیر ... مخصوصا با این هوای سرد زمستان

یاد آن مرتیکه ... فرهاد هم بخیر ...

یاد ما هم بخیر ...

و یاد ...

پ.ن : عنوان همان بماند بهتر است ...

پ.ن 2 : ایام به کام